سپهرسپهر، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

آسمون زندگی مامانی و بابایی

مامان،بابا ، آب ،رفت

سلام قند عسلم مامان،بابا ، آب ،رفت  چهار کلمه ای هستند که  یاد گرفتی . شیرین زبونم تو خونه راه میری و حرف میزنی و واسه خودت مهندسی میکنی .  دیروز میخواستم بهت غذا بدم چون داغ بود شروع کردم به فوت کردنش دیدم جنابعالی هم داری فوت میکنی.آخه فسقلی تو رو چه به این کارا!!!!!!!!!! عاشق فلش کارتایی هستی که  برات زدم به دیوار . هرچند خیلی بازیگوشی فقط میخوای بکنی شون. هفته دیگه تولدته و من هنوز درموندم که چی کار کنم به بهترین نحو اجرا بشه؟ مادرجون اینا میگن خونه ما بگیر اما من دوست دارم اولین تولدتو خونه خودمون بگیرم . حدود 25 نفر مهمون داریم . دلم ایده جدید میخواد واسه غذا و تزیینات تولد . تو اینتر...
28 آذر 1391

در آستانه یکسالگی

نه آخه من قربون شما نرم چی کار کنم؟ سلام عزیز دلم . شیرین عسلم . تازگی ها اینقدر با نمک شدی که آدم واست ضعف میکنه. دیروز خونه مادرجوونی تا تونستی دویدی و بازی کردی . تازه یاد گرفتی بای بای کنی . بوس هم میدی( البته اگه تو مودش باشی) . دیشب خودت پتو رو میکشیدی رو سرت و با مادرجون دالی میکردی. اینقدر خنده هات شیرینن که آدم دلش میخواد درسته قورتت بده .  وقتایی که خیلی میریم مهمونی و تو خیلی خسته میشی از خستگی خوابت نمیبره . دیشب یک ساعت و نیم بابابیی رانندگی کرد تا شما خوابت برد. تا اومدیم خونه هم مجبور بودم تو خواب عوضت کنم . دیدم تو خواب داری چسبای پوشکت رو باز میکنی ! آخه قلنبه کم اینکارا رو تو بیداریت میکنی! خنده دا...
25 آذر 1391

یازدهمین و آخرین ماهگردت مبارک پسرم

سلام قربون شکلت برم من ! جوجه ی خواستنی من ، این روزا حسابی شیطون شدی. عاشق فرار کردنی . امروز که با فاطمه جونی قایم باشک بازی میکردی تازه حس کردم که توی این یکسال چقدر بزرگ شدی . پارسال این موقع روزشماری میکردم بیای و حالا دیگه واسم میدویی. فدای شیطنتات بشم . وقتایی که خوشحالی چشماتم میخندند. تازگی یاد گرفتی دعوا هم میکنی. غذای سفره رو هم که با نذری های ماه محرم شروع کردی و دیگه لب به غذاهای بوف مانند نمیزنی. پنجمین مرواریدت هم دراومد و ششمیش تو راهه. بمیرم واست دندونای نیشت هم تو تاولند. واسه همین چند روزیه که غرغرو شدی. الان که دارم وبتو آپ میکنم نشستی تو دلمو داری حسابی آتیش میسوزونی . منم دلم نیومد آخرین ...
8 آذر 1391

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین

عزیز دلم سلام این مدت که نشد وبلاگتو آپدیت کنم سرمون خیلی شلوغ بود . شبهای ماه محرم و عزاداری بود و من و بابایی سعی کردیم شما رو توی اکثر مراسم ببریم تا یه کم با حال و هوای محرم آشنا بشی . شب اول یه کمی از صدای بلند بلندگوها ترسیدی اما از شبای بعد شیطونی میکردی . البته شبهای آخرم حسابی خسته شده بودی.  یه سری عکس واست میذارم توی ادامه مطلب . اینجا توی روضه بودیم فلش موبایل چشمای خوشگلتو اذیت میکرد   اینجا هم آماده شدیم واسه مراسم شیرخوارگان  دیگه بقیه اش بدون شرح اند ...
6 آذر 1391
1